تبليغاتX
کوچه پس کوچه های خیس شب

کوچه پس کوچه های خیس شب

یادم تو رو فراموش

او:سلام

من:سلام

او:قهری؟

من:نه

او:از وقتی از زندان آزاد شدم چه فرقی کردم؟

من:خودت چی فکر میکنی؟

او:من اگر فکر میکردم که حال و روزم این نبود

من:حال و روزت چشه؟

او:بچه به سن من باید الان خونه باشه نه اینکه کف خیابون باشه....!

من:این چیزیه که خودت خواستی...یادته تو زندان که بودی آزادی رو چطور معنی کردی؟؟؟؟؟؟

او:آره..یادمه......گفتم آزادی یعنی رفتن پشت دیوارهای زندان...... بعدشم برمیگردی رو به زندان و تمام قصه هاش میگی

"یادم تو رو فراموش"

این دیالوگی بود بین من و یک آزادشده از زندان

حالا لطفا این سوال رو به این دیالوگ ربط بدید

چند بار مشکلات زندگی مثل طناب دار دور گردنمون پیچید و بعد از ازنکه نجات پیدا کردیم

بیخیال و سرخوش گفتیم

"یادم تو رو فراموش"

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 13:59  توسط باران  | 

سلام

سلام دوستان عزیزم از تمامی آنانی که وقتشان را صرف کامنت گذاشتن برای من کردند ممنونم

مدتیه بدجور گرفتار کانون شدم

ماه رمضون فقط برام دعا کنید

به زودی خدمت میرسم

توکل به خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 16:56  توسط باران 

متهم ردیف اول

وقتی گارسن شیک و پیک رستوران فنجون چای نعناع رو جلوم رو میز گذاشت ه نگاه به من کردو گفت این یه شانس خوبه...ته فنجون شما دو برگ نعناع تک افتاده....

ساعتها به این فکر میکردم که گارسن از کدوم شانس حرف میزد.....!

مدتهاست من هم قاطی قصه های پشت دیوارهای سنگی شدم.....هر روز یه قصه هر روز یه ماجرا

به راستی چه کسی مسئول است

جالبه اما خودشون خانواده را متهم ردیف اول میدانند.....!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 6:58  توسط باران  | 

بفرمایید اتفاق....!

 

سلام.......!

باید بگم مدتی که نبودم در عالم شلوغ خودم مشغول پیدا کردن اتفاق های نو بودم.....

البته الانم هستم.....

دلم نیومد تنها تنها این اتفاق هارو بخورم.....چه اتفاقایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اتفاق هایی از جنس ستوه و درد.....گاهی هم شوق

عجیب غریب شدم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ایرادی نداره عادت میکنید

منتظرم باشید وگرنه تنها تنها اتفاقارو قورت میدم............

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:43  توسط باران  | 

مقصد ابد

شب است و تصویر پشت پنجره یخ زده انگار.....

و من سردتر از شیشه ی پنجره....نگاهم را به انتهای جاده دوخته ام....

سایه ای نور آسمان را در تیره ی ابهام و خوف فرو برده....

رهگذری هست اما نه به من نزدیک میشود و نه از من دور...

سیاهی به تن دارد و شولایش در جدال با باد رقص بزم میکند

 کلون نگاهش را از دور میشنوم که محکم  میکوبد بر قاب چشمانم

آتش چشمانم میدرخشد و قطره ای گرم میچکد بر لبانم

سینه ام میشکافد و قلبم مثل پرنده ای مرا به مقصد جاده ترک میکند

رهگذر سوار بر باد شتابان مرا به مقصد ابد

و حالا سالها گذشته..........

تصویر پشت پنجره به من چشم دوخته است

اینبار تصویر من یخ زده است و در سایه روشنی مبهم فرو رفته ام

رد اشکم هنوز بر گونه ام مانده

جای قلبم عجیب در سینه ام خالیست

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 18:7  توسط باران  | 

به مناسبت عاشورا ی حسینی

منتظران مهدی(عج) به هوش و با بصیرت باشید

حسین(ع) را منتظرانش کشتند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 17:17  توسط باران  | 

"قلوبهم معک و سیفهم علیک"

دوستش داری میدانم.......

فقط مراقب شمشیرت باش

{از کوفه خبر میرسد که قلبهایشان با توست.اما شمشیرهایشان علیه توست}

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 16:51  توسط باران 

بدون شرح

بر روی بوم زندگی ....هرچیز میخواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست..."تقدیر را باور نکن"

تصویر اگر زیبا نبود.......نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن......"تصویر را باور نکن"

خالق تو را شاد آفرید.....آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو......."زنجیر را باور نکن"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 10:19  توسط باران  | 

خیابان های شهر....!

گردن ها کج میشوند.......

سرها بر بلندای چوبه ی دار مرثیه ی مرگ میسرایند

باران نمیبارد

درختان از تنهایی گریه میکنند و بر سرنوشت خاکستری خود به سوگ مینشینند....

بچه ها کنار خیابان به خواب میروند....

 باران نمیبارد

عابران...... شخصیت یکدیگر را با نگاهی از سر تمسخر چوب حراج میزنند

وکیلی در حالی که پرونده ی قتل موکلش را زیر بغل زده است در راهروهای سرد و تاریک دادگاه به دنبال موکل تازه ای میگردد......

باران ............نمیبارد

مرثیه ی مرگ مختوم شد...........!!!

درختان به خواب زمستانی رفته اند........!!!!!!

بچه های  کنار خیابان در قاب سرما یخ زده اند....!!

عابران خیابان های شهر را ترک کرده.. به کنج دخمه هایشان خزیدند..!!

پرونده ی قتل روی نیمکت خالی راهروهای تاریک دادگاه جامونده....!!!!

سکوت محضیست

عجیب باران میبارد امشب.........!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 15:52  توسط باران  | 

امید پشت پرده اتاق.....!

آقای م.ش.....!

۱۳گرم کراک...کم نیست..!!!

فکر میکنی...آیندت چی میشه؟؟؟؟؟

م.ش:نمیدونم....بچه ها....(مکث میکنه)

بچه ها....(کم کم اشک تو چشماش جمع میشه)

بچه ها میگن :...اعدام میشم(سرشو میبره تو یقش که بغضشو پنهون کنه)

سعی کردم نگاهش نکنم.....تا راحت باشه

دوباره شروع کرد:

من که به درد این جامعه نخوردم.....!!!!

اما....وقتی اعدام شدم دوست دارم قلبم رو اهدا کنم(این حرفش قلبم و تکون داد)

چند لحظه گذشت......نه اون چیزی میگفت....نه من

نگاهش میکردم.....که سرشو پایین انداخته بود

نمیدونم به چی فکر میکرد......!!!!!

صورتش سیاه بود......

آفتاب از لابه لای پرده ی اتاق  گه گداری صورتش رو نوازش میکرد!!!

صدای شوم کلاغی به سکوت اتاق ناخنک میزد..........!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 1:29  توسط باران  |